تبليغاتX
مترسک خیابان پنجم
همیشه ادما براشون اتفاق می افته که کمی فقط کمی به بودن خداشون شک کنن ...............

خوب این اتفاق برای مترسک هم افتاد

 چند مدتی در گیر بودم هر شب می خوابیدم خواب بدترین چیزهای که فکر کنید میدیدم خواب می دیدم دستم  له شده وبوی بد میده من با چاقو اون دستم رو از بدنم جدا کردم انداختم دور فکرش رو بکنید

خواب دیدم البته یک روز بعد دوست داشتنی کسم مرده ومن شب تا صبح داد زدم

هر شب خوابی روزها بهترین کارها رو می کردم تا شب بهترین خوابها رو ببینم

من روزها به نقاشی  کرد ن. برجسته سازی. کار با رنگ های لطیف ولی شب باز ........

تا دیشب که چند سوره خواندم وخودم رو سپردم البته با ترس به خدا

من دیشب تا صبح در باغی بودم که درختاش مثل گلهای زیبا انگور داشتن البته بدون برگ

ومن تا صبح فقط انگور خوردم

نمی دونم هر چه فکر کردم شاید تلقین بوده که من خوب خوابیدم یا خدا

به این نتیجه رسیدم که دلم داد می زنه اون پروردگار بوده که بین این همه کار باز به من در خوابیدن کمک کرد ومن رو به باغش راه داد

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:44 توسط مترسک |


خانم خانم طبق هر روز صبح وقتی از خواب بلند شد سری به حیاط زد وچند نفس عمیق کشید

وبعد نگاهی به اطراف کرد و

دوباره نگاهش رو تکرار کرد

ودوباره نگاهش رو چرخاندوبه اطراف نگاه کرد بعد با تعجب رو کرد به اقای خانه وگفت چرا گلها میرقصند؟

واقای خانه؟

با بی توجهی به نگاه خانم خانه جواب داد.

اخه تو دیشب یادت رفته اب رو ببیندی؟

وتمام گلها تا صبح لبریز شدن از اب؟

من مترسک خانه دوباره به گلها نگاه کردم

باز دوباره نگاه کردم

گلها بعد از مدتها که خانم خانه سعی میکرد کمتر به گلها اب بده(به دلیل کم بود اب)

سیراب شده بودن ودر این روز بهاری دست جمعی می رقصیدن


نتیجه اخلاقی: گاهی فراموشی نعمت است
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:31 توسط مترسک |


سلام خیلی وقت بود که نیامده بودم اخه خیلی سرم شلوغ بود؟ شلوغ اره مترسکها هم سر شون شلوغ می شه

می دونید امسال سال خیلی بدی بود چون این برا باران نباریده وپنبه ها دیگه نمی توانند رشد کنن خشکسالی بد جوری من رو اذیت می کرد هر چی به اطراف نگاه کردم دیدم دیگه چیزی نیست برای اینکه من بخوام مراقبشون باشم حتی شتر ها هم دیگه در خواب پنبه دانه نمی بینن

 پس تصمیم گرفتم تا دیر نشده

برم وبرای خودم شغلی دست وپا کنم به هر کجا سر زدم هیچ کس کاری نداشت تا بتوانه یک مترسک انجام بدم

منم که می شناسین دست بر دار نبودم

تا اینکه تصمیم گرفتم دیگه سراغی از دیگرون نگیرم وخودم کار افرین بشم

مترسک کار افرین اره
خوب پس تصمییم گرفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک

 

 

 

 

 

 

 

نقاش بشم؟ خوب

 

 

 

 

 وامروز یک نقاشم که داره نمایشگاه می زنه

به اسم مترسک رنگی

 

حالا شما بگردین واز نمایشگاه من دیدن کنید

 

نمایشگاه یک مترسک در مزرعه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:54 توسط مترسک |


خیلی وقته که نیامدم می دونید این روزها روزهای که گذشت برای من که نه برای اعضای خانواد ای که من رو از مزرعه به خانه شان برده بودن اتفاق های زیادی افتاد ؟ که بر من بسیار تاثیر گذاشت

 مرگ عمو ودای در فاصله ای کم فاصله ی یک هفته ای اینجارو  بدجوری بهم ریخت انگار غم وغصه تمامی نداشت انگار همه از هم فراری بودن حتی از خودشون اتفاق های زیاد تصادف برادر خانواده تصادفی که همه رو شکه کرد ولی خدا راشکر معجزه شد

 مترسک درسته که دل نداره ولی باز انگار نارحتی خیلی زیاد بود به همین خاطر مترسک تصمیم گرفت مقداری از ناراحتی رو به دوش بگیر تا شاید زمان بگذره 


مترسک خیابان پنجم تازه فهمیده ادمها چقدر درد دارن خوش بحال مترسک ها که تنها هستن ودرد  مترسک همسایه بغلی رو نمی بینن
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:29 توسط مترسک |


 می دونید چند مدت پیش رفته بودیم مسافرت رفته بودیم  به یک باغ بزرگ بچه ی خانواده برای اینکه من تنها نباشم یک کار مفید انجام بدم من هم برد به باغ ؟ خانم خانه مثل همیشه اروم بود وساکت والبته ساده  در بین جمع که در باغ بودن خانمی دیگه ای هم که همسن خانم خانه بود امده بود به باغ ولی برای یک روز اون خانم برای همان روز چهار پنج دست ست مانتو شلوار شال تاپ اورده بود هر ازمدتی مد رو عوض می کرد خانم خانه که همیشه حوصله ی یک کرم ضد افتاب هم نداشت این بار احساس بدی  دا شت البته سعی کرد به روی مبارکش نیاورد ولی معلوم بود احساس اذاب می کند   

وقتی برگشت به خانه همینجور تو فکر بود تا اینکه تصمیم گرفت بره یک خرید کلی وخودش رو از حالا نو نوار کنه وهر جا خواست بره ۶ دست لباس با خودش ببره

می دانید بیشتر از همه چی روی خانم خانه اثر گذاشته بود اینکه در تلویزیون دیده بود حدیثی از امام صادق که می فرمود خدا از افراد ژولیده متنفر است

خانم خانه گرچه ژولیده نبود ولی خود در برار ان خانم هم ژولیده بود هم افسرده؟


 خوش به حال مترسک که نمی خواد لاغر باشه مثل مانکن ها نه مد عوض کنه مثل بعضی ها  یک دست لباس پاره داره که به نظر خودش خیلی زیباست

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:6 توسط مترسک |


امروز من ناراحتم خیلی هم ناراحت؟ می پرسید چرا اخه تو این دنیای ادما هر روز به یک اسمیه امروز مادر فردا پدر روز کودک روز نوجوان روز هوای پاک روزبیماران خاص روزپرستار روز جنگل  روز هوای پاک روز رادیو ............................. ولی یک روز به اسم روز مترسک نیست ؟ نه فکر نکنید مترسکا تعدادشون کمه نه خیلی هم تعداد مترسکا زیاده می دونید مشکل از کجاست مشکل از اونجاست که مترسکای سرزمین شما خودشون رو به نفهمی زدن فکر می کنند دیگه مترسک نیستن ولی هر کس فقط برای یک بار اونا رو ببینه می فهمه مترسکن باور کنید بیشتر از ۶۰ ملیون مترسک وجود داره تازه انواع مختلف هم دارند؟ مترسک اداره مترسک پمپ بنزین مترسک فیلسوف مترسک عاشق مترسک زن مترسک  مترسک معاون مترسک رئیس جمهور مترسک وزیر مترسک قاضی مترسک وکیل        مرد           ...فقط مشکل اینجاست که نمی خوان مترسک باشن ولی مترسک مترسکه  تازه اگر هم کسی بهشون گفت مترسک  فکر می کنند بهشون توهین شده
ومن مترسک خیابان پنجم اعلام میکنم تو این مزرعه مزرعه پر از پنبه من  مترسکم  مترسک این پنبه ها شاید افتخار کنم که مترسکم  اخه دیگه به خودم دروغ نمی گم اره من می دونم که مترسکم
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:29 توسط مترسک |


 دیشب خانم خانه خیلی خسته بود تا دیروقت بیدار بود اخه اون یک مهمان داشت مهمانی که اشنا بود والبته شب اونجا خوابید خانم خانه تا ۲ نصف شب بیدار بود  وبه کاراش می رسید.وبعد صبح هم با صدای اذان بیدار شد ساعت حدود ۴:۳۰ بود خیلی خسته بود بلند شد تا نماز بخواند نماز که خواند رفت تا دوباره بخوابد ولی انگار بی خوابی همه گیر شده بود چون مهمان خانه هم بیدار شده بود تا نماز بخواند  خانم خانه کمی صبر کرد تا دوباره بخوابد ؟ تا امد بخوابد مهمان خانه پنکه ی اتاق را اتاق خودش را البته روشن کرد خانم خانه اخمی کرد از این دنده به اون دنده اخه اون خیلی حساس بود با یک صدای کوچک هم دیگر خوابش نمی برد همینجور که چشماش رو روی هم گذاشته بود گفت خدایا چه کار کنم درست نیست به مهمانمان بگویم هوا که عالیست پنکه دیگه چرا ویا بگویم من خوابم می یاد لطفا خاموش کنید <پس کاش خدایا تو کاری می کردی مثلا برق می رفت؟ خانم خانه خوب می دانست هر وقت برق بره مثلا ساعت ۲ بعد از ظهر در اوج گرما ولی ۴ صبح در این سرما که همه پتو انداختن  نمی ره ولی این جمله را نگفته بود پنکه خاموش شد ؟اولبخند زد وخوابید واقعا برق رفت؟.......این یک معجزه بود

ومن مترسک خیابان پنجم که شاهد این قضیه بودم ؟با خودم فکر کردم ان خدای بزرگ وبی همتا حتی به فکر یک زن که خسته است البته بین ملیارد ها ادم که او را صدا زد وخالصانه برای این مسئله ی کوچک کمک خواست به دادش رسید؟ یعنی بداد این مملکت با ۷۰ ملیون جمعیت نمی رسه حتما اگر انسانهای اینجا خالصانه فریاد بزنند خدایا؟..................................
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط مترسک |


سلام خوبین از احوالات یک مترسک بخواین خوب بد نیستم زندگی در گذر است می دانید اینجا خیابان پنجم  پر شده از گرما گرمایی شدید

همراه با برق رفتن های مکرر اون وقتها وقتی در مزرعه بودم معنی برق رو که نمی دانستم روشنایی ماه بود وستاره کولر گازی هم بادهای شب هنگام بود که می وزید ولی از وقتی شهر نشین شدم وبه این رفاه ها عادت کردم ویاد گرفتم بگم انرژی هسته ای حق مسلم ماست ؟ از این برق هم خوشمان امده و دیگه بدون این موحبت ها نمی توانم زندگی کنم ولی حالا می فهمم که باید برگردم به همان دنیای مزرعه اخه با این برق رفتن شب ونصف شب ها وسر ظهر البته  باید از سر این برق گذشت وبه همان شعار اکتفا کرد کدام شعار اهان که باید خود کفا بود منظورم رو نفهمیدین خوب براتون می گم منظورم انرژی هسته ای نبود منظورم خود کفا بودن در حد خودم بود اخه مگه خبر ندارید دوباره پول تلفن گران شده سر به فلک کشیده این رو خانم خانه می گفت اون گاهی اخم می کرد گاهی می خندید اخم که این پول رو چطور جور کنه ۹۰ هزار تومان؟ وخوشحال چون مثل قدیم که کسی تلفن نداشت وموبایل البته دوباره دید وبازدید ها زیاد میشه وادمها برای صحبت کردن بهتر می بینن برن به دیدن هم اونم با اسب وقاطر هوا هم از الودگی پاک می شه خوب اگر برق های منزل هم به همین شدت بخواد بره وبیاد البته تمام وسایل برقی می سوزه اونوقت مثل قدیم باید زندگی کرد چه خوب می شه زندگی بر می گرده به همان صفای قدیم واقعا دست این رئیس جمهورتان درد نکنه کولاک کرده کی می توانست اینجوری صفای قدیم رو برگردونه


من مترسک خیابان پنجم دلم هوای مزرعه کرده به همین خاطر چرت نوشتم شما ببخشید
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:19 توسط مترسک |


یک هفته ای بود که همه چیز خوب بود. از اعصاب خوردیهای همیشگی خبری نبود تا اینکه.........

یک شب خانم خانه گفت که قراره چند تا از دوستانش را به خانه دعوت کند.... آقای خانه رنگ از رخش پرید. خیلی ناراحت شد. من با خودم فکر کردم که این خیلی بدجنسی است. حتی دختر خانواده هم از شنیدن این خبر زیاد خوشحال نشد. خلاصه با وجود تمام مخالفت ها خانم خانه دوستان نه چندان صمیمیش را به خانه دعوت کرد..... و بعد از رفتن آنها بود که من فهمیدم چرا هیچ کس خوشحال نشد.... همان شب به محض ورود آقای خانواده یک دعوای حسابی بین آقا و خانم راه افتاد. خانم خانواده از اینکه آقا مانع از پیشرفت اون شده خیلی ناراحت بود. تازه اینکه دوست پسر آزیتا( دوست خانم خانه) تا حالا برای اون کلی کادو خریده و این کاری است که آقای خانه مدت زیادی است انجام نداده. البته خانم خانه توضیح نداد که آزیتا خانم با وجود علاقه شدید دوست پسرش و در آستانه ۳۰ سالگی بودن چرا با دوست پسرش ازدواج نمی کند. از دست دختر خانه هم خیلی ناراحت بود. چون دختر گلی خانم  خواندن و نوشتن تمام حروف انگلیسی را بلد بود  ولی دختر خانواده فقط ۵ حرف را بلد بود. البته خانم خانه فاصله سنی ۴ ساله آن دو دختر را اصلا مهم نمی دانست.تازه این ماجرا دامنگیر من هم شد. خانم خانه می خواست من را دور بیندازد. چون مهسا خانم گفته بود این آشغال ها چیست که دخترت با آن بازی می کند.فردای آن روز خانم خانه رفت و موهایش را مثل نازی خانم رنگ کرد. راستش اصلا بهش نمی آمد. همان شب یک دعوای حسابی با شوهرش راه انداخت. چون معتقد بود که اگر به همان آرایشگاهی که نازی رفته بود ، می رفت رنگ موهایش حتما بهش می آمد و این تقصیر آقای خانه بوده، چون آن آرایشگاه خیلی دور بوده و آقای خانه به خانم گفته به آرایشگاه نزدیکتری برود.

حالا فهمیدم چرا هیچکس در خانه از دیدن دوستان خانم خانه خوشحال نمی شود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:32 توسط مترسک |


سلام همگی خوبین

منم مترسک مترسک خیابان پنجم؟مدتی بود نبودم  اقاوخانم وبا بچه ی کوچلو رفته بودن رفته بودن بیرون منم با خودشون بردن انگار این برا  خیابان رو میگم اتفاقهایی افتاده بود همه در تکاپو بودن من هم مترسک خیابان پنجم سرم رو از پنجره ی ماشین برده بودم بیرون مثل این خوشحالها داشتم اطراف رو نگاه می کردم

همه جا قدم به قدم بنر بود لحظه به لحظه عکس بود عکس یک فرد خاصی انگار شیراز شده بود نمایشگاه عکس وبنر از هر مدل از هر شگل .... در همین فکر ها بودم که اقای خانه گفت ببین اینا میگن مردمیه تو رو خدا نگاه کن اگر مردمیه چرا همش مثل همه ؟   ومن مترسک خیابان پنجم با خودم فکر کردم خوب حتما ادما همه مثل هم فکر می کنن؟ والبته طراحی؟   خانم خانه داد زد چقدر گل ریختن؟ اقای خانه گفت فقط ۱۵ ملیون جلو پاش گل ریختن؟

همه ساکت شدن اقای خانه رادیو روشن کرد وصدای شخصی که عکسش روی پوستر ها بود با محکمی وایمان داد زد امسال فارس خوشکسالیه باید همگی سر فه جویی کنید؟ باید ملت سرفه جویی کنه؟ (صرفه جویی )تا ..........ومن مترسک خیابان پنجم با خودم اندیشیدم فکر کنم امسال فارس قحطی هم بیاد

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:37 توسط مترسک |