خوب این اتفاق برای مترسک هم افتاد
چند مدتی در گیر بودم هر شب می خوابیدم خواب بدترین چیزهای که فکر کنید میدیدم خواب می دیدم دستم له شده وبوی بد میده من با چاقو اون دستم رو از بدنم جدا کردم انداختم دور فکرش رو بکنید
خواب دیدم البته یک روز بعد دوست داشتنی کسم مرده ومن شب تا صبح داد زدم
هر شب خوابی روزها بهترین کارها رو می کردم تا شب بهترین خوابها رو ببینم
من روزها به نقاشی کرد ن. برجسته سازی. کار با رنگ های لطیف ولی شب باز ........
تا دیشب که چند سوره خواندم وخودم رو سپردم البته با ترس به خدا
من دیشب تا صبح در باغی بودم که درختاش مثل گلهای زیبا انگور داشتن البته بدون برگ
ومن تا صبح فقط انگور خوردم
نمی دونم هر چه فکر کردم شاید تلقین بوده که من خوب خوابیدم یا خدا
به این نتیجه رسیدم که دلم داد می زنه اون پروردگار بوده که بین این همه کار باز به من در خوابیدن کمک کرد ومن رو به باغش راه داد
وبعد نگاهی به اطراف کرد و
دوباره نگاهش رو تکرار کرد
ودوباره نگاهش رو چرخاندوبه اطراف نگاه کرد بعد با تعجب رو کرد به اقای خانه وگفت چرا گلها میرقصند؟
واقای خانه؟
با بی توجهی به نگاه خانم خانه جواب داد.
اخه تو دیشب یادت رفته اب رو ببیندی؟
وتمام گلها تا صبح لبریز شدن از اب؟
من مترسک خانه دوباره به گلها نگاه کردم
باز دوباره نگاه کردم
گلها بعد از مدتها که خانم خانه سعی میکرد کمتر به گلها اب بده(به دلیل کم بود اب)
سیراب شده بودن ودر این روز بهاری دست جمعی می رقصیدن
نتیجه اخلاقی: گاهی فراموشی نعمت است
می دونید امسال سال خیلی بدی بود چون این برا باران نباریده وپنبه ها دیگه نمی توانند رشد کنن خشکسالی بد جوری من رو اذیت می کرد هر چی به اطراف نگاه کردم دیدم دیگه چیزی نیست برای اینکه من بخوام مراقبشون باشم حتی شتر ها هم دیگه در خواب پنبه دانه نمی بینن
پس تصمیم گرفتم تا دیر نشده
برم وبرای خودم شغلی دست وپا کنم به هر کجا سر زدم هیچ کس کاری نداشت تا بتوانه یک مترسک انجام بدم
منم که می شناسین دست بر دار نبودم
تا اینکه تصمیم گرفتم دیگه سراغی از دیگرون نگیرم وخودم کار افرین بشم
مترسک کار افرین اره
خوب پس تصمییم گرفتم
یک
نقاش بشم؟ خوب
وامروز یک نقاشم که داره نمایشگاه می زنه
به اسم مترسک رنگی
حالا شما بگردین واز نمایشگاه من دیدن کنید
نمایشگاه یک مترسک در مزرعه
مرگ عمو ودای در فاصله ای کم فاصله ی یک هفته ای اینجارو بدجوری بهم ریخت انگار غم وغصه تمامی نداشت انگار همه از هم فراری بودن حتی از خودشون اتفاق های زیاد تصادف برادر خانواده تصادفی که همه رو شکه کرد ولی خدا راشکر معجزه شد
مترسک درسته که دل نداره ولی باز انگار نارحتی خیلی زیاد بود به همین خاطر مترسک تصمیم گرفت مقداری از ناراحتی رو به دوش بگیر تا شاید زمان بگذره
مترسک خیابان پنجم تازه فهمیده ادمها چقدر درد دارن خوش بحال مترسک ها که تنها هستن ودرد مترسک همسایه بغلی رو نمی بینن
وقتی برگشت به خانه همینجور تو فکر بود تا اینکه تصمیم گرفت بره یک خرید کلی وخودش رو از حالا نو نوار کنه وهر جا خواست بره ۶ دست لباس با خودش ببره
می دانید بیشتر از همه چی روی خانم خانه اثر گذاشته بود اینکه در تلویزیون دیده بود حدیثی از امام صادق که می فرمود خدا از افراد ژولیده متنفر است
خانم خانه گرچه ژولیده نبود ولی خود در برار ان خانم هم ژولیده بود هم افسرده؟
خوش به حال مترسک که نمی خواد لاغر باشه مثل مانکن ها نه مد عوض کنه مثل بعضی ها یک دست لباس پاره داره که به نظر خودش خیلی زیباست
ومن مترسک خیابان پنجم اعلام میکنم تو این مزرعه مزرعه پر از پنبه من مترسکم مترسک این پنبه ها شاید افتخار کنم که مترسکم اخه دیگه به خودم دروغ نمی گم اره من می دونم که مترسکم
ومن مترسک خیابان پنجم که شاهد این قضیه بودم ؟با خودم فکر کردم ان خدای بزرگ وبی همتا حتی به فکر یک زن که خسته است البته بین ملیارد ها ادم که او را صدا زد وخالصانه برای این مسئله ی کوچک کمک خواست به دادش رسید؟ یعنی بداد این مملکت با ۷۰ ملیون جمعیت نمی رسه حتما اگر انسانهای اینجا خالصانه فریاد بزنند خدایا؟..................................
همراه با برق رفتن های مکرر اون وقتها وقتی در مزرعه بودم معنی برق رو که نمی دانستم روشنایی ماه بود وستاره کولر گازی هم بادهای شب هنگام بود که می وزید ولی از وقتی شهر نشین شدم وبه این رفاه ها عادت کردم ویاد گرفتم بگم انرژی هسته ای حق مسلم ماست ؟ از این برق هم خوشمان امده و دیگه بدون این موحبت ها نمی توانم زندگی کنم ولی حالا می فهمم که باید برگردم به همان دنیای مزرعه اخه با این برق رفتن شب ونصف شب ها وسر ظهر البته باید از سر این برق گذشت وبه همان شعار اکتفا کرد کدام شعار اهان که باید خود کفا بود منظورم رو نفهمیدین خوب براتون می گم منظورم انرژی هسته ای نبود منظورم خود کفا بودن در حد خودم بود اخه مگه خبر ندارید دوباره پول تلفن گران شده سر به فلک کشیده این رو خانم خانه می گفت اون گاهی اخم می کرد گاهی می خندید اخم که این پول رو چطور جور کنه ۹۰ هزار تومان؟ وخوشحال چون مثل قدیم که کسی تلفن نداشت وموبایل البته دوباره دید وبازدید ها زیاد میشه وادمها برای صحبت کردن بهتر می بینن برن به دیدن هم اونم با اسب وقاطر هوا هم از الودگی پاک می شه خوب اگر برق های منزل هم به همین شدت بخواد بره وبیاد البته تمام وسایل برقی می سوزه اونوقت مثل قدیم باید زندگی کرد چه خوب می شه زندگی بر می گرده به همان صفای قدیم واقعا دست این رئیس جمهورتان درد نکنه کولاک کرده کی می توانست اینجوری صفای قدیم رو برگردونه
من مترسک خیابان پنجم دلم هوای مزرعه کرده به همین خاطر چرت نوشتم شما ببخشید
یک شب خانم خانه گفت که قراره چند تا از دوستانش را به خانه دعوت کند.... آقای خانه رنگ از رخش پرید. خیلی ناراحت شد. من با خودم فکر کردم که این خیلی بدجنسی است. حتی دختر خانواده هم از شنیدن این خبر زیاد خوشحال نشد. خلاصه با وجود تمام مخالفت ها خانم خانه دوستان نه چندان صمیمیش را به خانه دعوت کرد..... و بعد از رفتن آنها بود که من فهمیدم چرا هیچ کس خوشحال نشد.... همان شب به محض ورود آقای خانواده یک دعوای حسابی بین آقا و خانم راه افتاد. خانم خانواده از اینکه آقا مانع از پیشرفت اون شده خیلی ناراحت بود. تازه اینکه دوست پسر آزیتا( دوست خانم خانه) تا حالا برای اون کلی کادو خریده و این کاری است که آقای خانه مدت زیادی است انجام نداده. البته خانم خانه توضیح نداد که آزیتا خانم با وجود علاقه شدید دوست پسرش و در آستانه ۳۰ سالگی بودن چرا با دوست پسرش ازدواج نمی کند. از دست دختر خانه هم خیلی ناراحت بود. چون دختر گلی خانم خواندن و نوشتن تمام حروف انگلیسی را بلد بود ولی دختر خانواده فقط ۵ حرف را بلد بود. البته خانم خانه فاصله سنی ۴ ساله آن دو دختر را اصلا مهم نمی دانست.تازه این ماجرا دامنگیر من هم شد. خانم خانه می خواست من را دور بیندازد. چون مهسا خانم گفته بود این آشغال ها چیست که دخترت با آن بازی می کند.فردای آن روز خانم خانه رفت و موهایش را مثل نازی خانم رنگ کرد. راستش اصلا بهش نمی آمد. همان شب یک دعوای حسابی با شوهرش راه انداخت. چون معتقد بود که اگر به همان آرایشگاهی که نازی رفته بود ، می رفت رنگ موهایش حتما بهش می آمد و این تقصیر آقای خانه بوده، چون آن آرایشگاه خیلی دور بوده و آقای خانه به خانم گفته به آرایشگاه نزدیکتری برود.
حالا فهمیدم چرا هیچکس در خانه از دیدن دوستان خانم خانه خوشحال نمی شود.
منم مترسک مترسک خیابان پنجم؟مدتی بود نبودم اقاوخانم وبا بچه ی کوچلو رفته بودن رفته بودن بیرون منم با خودشون بردن انگار این برا خیابان رو میگم اتفاقهایی افتاده بود همه در تکاپو بودن من هم مترسک خیابان پنجم سرم رو از پنجره ی ماشین برده بودم بیرون مثل این خوشحالها داشتم اطراف رو نگاه می کردم
همه جا قدم به قدم بنر بود لحظه به لحظه عکس بود عکس یک فرد خاصی انگار شیراز شده بود نمایشگاه عکس وبنر از هر مدل از هر شگل .... در همین فکر ها بودم که اقای خانه گفت ببین اینا میگن مردمیه تو رو خدا نگاه کن اگر مردمیه چرا همش مثل همه ؟ ومن مترسک خیابان پنجم با خودم فکر کردم خوب حتما ادما همه مثل هم فکر می کنن؟ والبته طراحی؟ خانم خانه داد زد چقدر گل ریختن؟ اقای خانه گفت فقط ۱۵ ملیون جلو پاش گل ریختن؟
همه ساکت شدن اقای خانه رادیو روشن کرد وصدای شخصی که عکسش روی پوستر ها بود با محکمی وایمان داد زد امسال فارس خوشکسالیه باید همگی سر فه جویی کنید؟ باید ملت سرفه جویی کنه؟ (صرفه جویی )تا ..........ومن مترسک خیابان پنجم با خودم اندیشیدم فکر کنم امسال فارس قحطی هم بیاد

